بهونه زندگی(علی)
X

 

 

         

           

           

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 خرداد 1394 | 15:30 | نویسنده : مامان علی آقا |

پسر ۴ساله من سلام

 

از تولدت به بعد هرکاری میگیم نکن میگی من دیگه بزرگ شدم ۴ سالمهعینک

 بهمن که تولدی نگرفتیم بخاطر فوت دایی جان

فقط یه تولد کوچیک ۳ نفره

 

قرار بود تولد ۲۰ اسفند با سالگرد عروسیمون باشه که سفارشات شیرینی من شروع شد و نشد و افتاد به عید

هفت سین

چهارشنبه ۹ فرورین  اول ماه رجب شب لیلۀ الرغائب و ولادت امام محمدباقر

شب قبل کلی آهنگ تولد دانلود کردم و شب تولد حسابی شماها شاد شدین و کلی هر۴تاتون رقصیدین.شما.صبا و سجاد.احسان

همچی کار خودم تم و کیک

اولین بار با خمیرفوندانت کار کردم

 

طراحی از دایی جووون حسین

 

 

 

 

شام

 

اینم ساعت تولدت ۵ دقیقه بامداد که جاش قلب گذاشتم

 

میلاد حضرت امیرالمومنین مبارک عزیزم

امشب رفتیم اسباب بازی فروشی و به انتخاب خودت این رو خریدیم

و ۴تا کتاب کار هم من برات خریدم

اینم از عکسای شما با مجسمه های عید در گرگان

 

 

 

 

 

اینم از تبریک نی نی وبلاگ

شب سالگرد ازدواجمون رفتیم بیرون شام

برای تولد شماهم بعد ۱۵ ام دایی جان رفتیم رستوران لاله

امسال عید آنچنانی نداشتیم

از لباس های شماهم فراموش کردم عکس بگیرم

امشب هم بابایی بیمارستان پیش مامانشون هستن انشاا... هفته آینده میون کردکوی برای عمل قلب

 

چند ماه پیش شوهرخاله محدثه گفتن ۱۰ تا سوره یاد بگیر تا ماه رمضان بری مسجدشون بخونی جایزه بگیری  بعد چند روز پیش یه دفعه یادت اومد گفتی مامانی عمو میثم گفت بیا خونمون قرآن بخون ماه رمضون گفتم نه مامان مسجدشون بعد سوره هایی که یاد داشتی رو تمرین کردیم۶ تابا دعای فرج

حمد.توحید.کوثر.ناس.قدر  و دعای فرج

۱۳ بدر خونه بودیم هوا خیییلی سرد بود شام رفتیم خونه مامان جون یعنی مامان من




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 18 فروردين 1396 | 3:28 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام به دوستای گلم و بعد هم علی جانان

علت نبودن ما

اول اینکه نی نی وبلاگ چند باری هنگ کرد و باعث شد من نسبت به ثبت خاطرات دل زده بشم

دوم اینکه اینستا فعالیت کردیم

سوم این که خواستم وقت بیشتری برای شما بزارم

این مدت نبودنمون

اول این که سرفه های شما کاملا رفع شد

۴مرداد تولد بنده مصادف شد با عقد خاله فاطمه مهربون با عمو رضا

۲۰ ام شهریور تولد بابایی

امسال چند روز قبل محرم مریض شدی و ما دو شب اول خونه بودیم اما از شب سوم میرفتیم مسجد جامع گرگان نماز و منبر حاج آقا علوی بعد میرفتیم مسجد خونه مامان جونشون و بعد هم همراه دسته تا یه مسیری میرفتیم شب اول از دسته ترسیدی گفتی بریم خونه ولی شب بعد خودت پیشنهاد دادی و میرفتی زنجیر میزدی

یه شب هم رفتیم همراه بابایی حضرت عباس اونجا دسته ها رو همراهی کردیم

امسال روز عاشورا نرفتیم امامزاده

بجاش خیمه سوزان که آخر کوچمون برگزار شد رفتیم

مریضی شما علتش کله پاچه بود خوب شدی ولی دل درد و شکم پیچه داشتی چندتا دکتر رفتیم تا دل دردات خوب شد ولی شکمت هنوز خوب و روون نشده که ۱۲ام بهمن نوبت گرفتم پیش دکتر ملاحی ببرمت

 

امسال هم بابایی رفت کربلا همراه حاج بابا،دایی حسین،عمو میثم با ماشین دایی جون رفتن

 

روز اربعین نوه دایی من دایی علی دنیا اومد آوینا خانم

 

۲۷ آذر عروسی خاله فاطمه بود عااالی بود همچیز مراسم رستوران لاله بود روبه روی بیمارستانی که شما دنیا اومدی

 

چند روز پیش رفتیم با،بابایی عکسای آتلیه رو انتخاب کردیم انشاا... چاپ شد میزارم

 

کارتون های مورد علاقه این مدتت شده پاندای کنفوکار و بعد محله گل و بلبل

 

شب یلدا خونه عمو حسینشون بودیم محمدزمان شما رو گذاشته بود داخل کشو لباس شما گریه کردی ما سریع اومدیم

راستی همسال هم مثل هر سال حیلم ۴۸ام برپا بود

 

به انتخاب خودت تم تولد برات درست کردم۳ روز طول کشید

کیکت رو هم انتخاب کردی خودم درست کنم

 

اتفاقات نچندان خوش

اولیش مادر جونت یه شب یهو داخل آشپزخونه افتاد چند روزی بستری بود باید قلبش عمل باز  بشه

 

و اتفاق بدتر اینکه اول بهمن بود خاله محدثه خبر داد دایی علی بیمارستانه و باید رگ های قلبش فنر بندازن اورژانسی همچی خوب بود حتی بعد خبر خاله زنگ زدیم زن داییم گفت دایی خوابه دو روز هست بعد مرخص میشه

بعد آخر شب عمه زینبت زنگ زد گفت دایی فوت کرده

دنیا رو سرمون خراب شد خیییییلی مهربون بودن فرشته بودن فرشته ۵۰ سالشون بود

همه شکه شدن باورش برای همه سخت بود

دیه نمیخوام بیشتر از این بگم داخل وبلاگ تو عزیزم

 

تولد شما هم کنسل شد تا بعد۴۰ام

 

راستی هدیه تولدت رو ۵شنبه شب بهت دادیم شام خونه عمه زینب بودیم همونجا بهت دادیم منو بابای رفتیم خریدیم یه مینی بلند گو با میکروفن الان یه سالی میشه میخوای ازمون ولی من دوست داشتم بزرگتر بشی بعد

 

الانم خونه ما همش مداحی وآهنگ های کودکانه یا با فلش یا خودت میخونی

 

اینم مختصر و مفید از این مدت

انشاا... از این به بعد دوباره وبلاگ نویسی رو شروع میکنم

الانم ساعت۴:۴۲ دقیقه بامداد هست

فعلا خداحافظ




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 | 4:41 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام قشنگم اومدم خیلی مختصر بگم چون اصلا خاطرات خوبی نیست

دکتر و سرفه

الان کی سرفه میکنی اول دکنر شیروانی،جواب نداد دکتر منقوش و باز هم جواب نداد دوباره دکتر شیروانی داشتی بهتر میشدی که یه تب و دوباره سرفه.عید نوروز آلوچه رو با تخم خوردی گیر کرد گلوت که بابایی انگشت کرد گلوت تا رفت پایین

دکتر شیروانی دارو داد گفت اگه خوب شد که هیچی اگه نه عکس از ریه بگیرین و ما عکس رو انجام دادیم رفتیم مطب گفتن یه قسمت عکس محو ببر رادیولژیست بخونه بردیم رادیولوژیست فردا جواب داد رفتم دکتر گفتن ببرمت دکتر جراح عمومی رفتیم نوبت گرفتیم رفتیم خونه مامانم ساعت۲ رفتیم بیمارستان دکتر عمل داشت تا ۳ونیم منتظر بودیم عمت هم اومد عمه زینب همش با عمه بودی و منو اذیت نکردی اصلا

و وقتی دکتر اومد گفتی جیش دارم نوبت اول بودیم من گفتم پسرم ببرم دستشویی میام برای همین نوبت ۲ یا۳ شدیم.

از اونجایی که دکتر خییلی عجله داشت فقط گفت باید بری اتاق عمل و اون عمل سرپایی رو انجام بدی گفت بازم میخوای پیش دکتر کلانتری هم برو زنگ زدم نوبت گرفتم غروب بابام ما رو رسوند ۱ ساعت منتظر بودیم رفتیم کوچه ها و خیابونا رو گشتیم تا نوبتمون شد نزدیک نوبت بود که باز دستشویی و رفتیم کلینیک موسوی دستشویی و پول برداشتیم و سریع برگشتیم.

ایشون متخصص آسم و آلرژی هستن گفت روال اینکه باید بره اتاق عمل ولی من اسپری میدم اگه خوب شد که چه بهتر اگه نه باید عمل بشه

که بدتر شدی قبلا هم دکتر کلانتری میبردمت بدتر میشدی

دیگه نامه دادن برای عمل

تصمیم گرفتیم ببریمت تهران اونجا برسی بشی

به پیشنهاد دایی حسین بردیمت دکتر طب سنتی دکتر ملاحی ایشون گفتن حساسیته و حجامت و دارو دادن حجامت رو که تا امروز بابایی راضی نتود و قرار فردا ۲۹ خرداد که شنبه هست ببریمت

این مدت خیلیا هوامون داشتن و چه مادی چه معنوی پشتمون بودن دستشون طلا

الان ۲ سال سرماه رمضون برای تو مشکلی پیش میاد و ما افطار نمیدیم برای همین امسال گفتم حتما میدم پارسال دندونات بود جمعه هفته پیش مامانم اینا رو گفتم و دیشب هم خونواده بابایی

انشاا... بلا از همه خونه ها دور باشه از ما هم دور باشه

خدا رو شکر عرق های گیاهی رو میخوری و سرفه هات هم کمتر شده و قرار یه عکس دیگه از ریت بگیریم.

تا دوم مرداد که دوباره ببرمت پیش دکتر ملاحی.

البته این رو هم بگم سرفه هات زیاد نیستا ولی کاملا برطرف نمیشه خودمم همینم ولی منتظرم تو خوب بشی بعد برای خودم برم.

این هفته هم خونه خاله محدثه افطار بودیم و تولد احسان جون هم بود که کیکش کار خودمه


راستی۲۴ام خرداد هفتمین سالگرد عقدمون که افطار رفتیم کباب متاسفانه نه از اون عکس دارم نه از تبریک های نی نی وبلاگ از بس که درگیر دکتر علی بودم وقت نکردم و وقتی شرایط پیدا کردم که چند دقیقه از ۱۲ شب گذشته بود و تبریک برداشته شده بود

 

عکس ها در ادامه مطلب



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 28 خرداد 1395 | 17:33 | نویسنده : مامان علی آقا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همیشگیش





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 15:19 | نویسنده : مامان علی آقا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده دوستان





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 15:08 | نویسنده : مامان علی آقا |

چند وقت میخوام محل خواب علی رو جدا کنم ولی منتظر هوا بودم که خوب بشه

تا دیشب یک شنبه ۲۶ /اردیبهشت برای اولین بار جدا خوابید گل پسر و اول عروسک شلمنش رو روشن کردم به قول خودش لاکپشت ستاره ای خوابید خواموش کردم و شب خواب روشن گذاشتم عروسک باب اسفنجیش رو هم دادم بهش

شب خوبی بود خدا رو شکر

اینم از خواب علی چند وقت پیش پا در هوا

الکی مپلا خوابه




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 15:04 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام و باز هم با کلی تاخیررررررر

          

بهترین های من مرد های من پشتم به دو مررررد گرمه همسری مهربان و دوست داشتنی و تکیه گاه من و پسری با قلب مهربان و عصای دلست.

مردهای زندگی من

محبتمحبت

     

ادامه مطلب



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 15:04 | نویسنده : مامان علی آقا |

یکشنبه ۲۲/فروردین بالاخره اون ۳تا بلیط رستورانی که خاله جون علی داده بود بهمون رو رفتیم.رستوران لاله

بلیط ها رو خالش به مناسبت تولد گل پسر داده بود

اینجا از رستوران اومدیم بیرون میگه من بلند کن ماه بگیرم

۳۱فروردین هم مامانم اینا با فامیل ها رفته بودن گنبد که یه تفنگ خریدن برای علی

پ.ن.۳تا تیر توپی داره دوتاش زیر کمد رفته همین یکی مونده خخخخخ

و مادرشوهرمم این شمشیر رو گرفت براش

اینم از برچسب ها و در اتاق علی که دارم خوشگلش میکنم تا علی رو کم کم جدا کنم و داخل اتاقش بخوابه

۵شنبه داشتیم صبحونه میخوردیم که دوستای علی برای اولین بار اودن در زدن که علی آقا میاد بازی جالبه از ما یاد گرفتن و علی آقا صداش میکنن ساعت۱۰:۴۰ دقیقه دوم اردیبهشت

اینجا هم مپلا تو خواب داره صبحونه میخوره

و بیدار

سلفی پدر و پسر

علی و لپ تاب و خوراکی.جمعه۳/اردیبهشت غروب

فوتبال در حیاط

دم نوش گل خرمالو و عسل برای سرفه های گل پسر شنبه ۴/اردیبهشت

علی و پستونک ۳۰ فروردین

پرش از مانع ۴/اردیبهشت شنبه

قایم کردن وسیله ای زیر این جعبه های آبی و جا بجا کردنشون و پیداکردن جعبه ایکه داخلش پیزی هست توسط علی

و این هم از ساخت پازلش




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 ارديبهشت 1395 | 15:49 | نویسنده : مامان علی آقا |

۴شنبه که علی رفت مهد مربیشون این گل رو درست کرد و گفت بدین به باباهاتون

چند وقت قبل که من داشتم جعبه هدیه باباش رو آماده میکردم علی هم امود و گفت منم هدیه بدم به بابایی

که اون وسیله که مپلا میکرفنش هست رو کادو کرد برای باباش و همراه نقاشی که روی کاغذ کادو کشید قرار بود چیزی نگه به باباش که چندباری از دهنش پرید ولی باباش متوجه نشد خدا رو شکر

و این هم هدیه های بنده ۸تا گل درست کردم به مناسبت۸مین روز مرد و عطر

ادکلن رو فرداش هدیه دادم باز

و این هم شام ویژه روز مرد.۵شنبه ۲ام

از اونجایی که خاله علی قرار بود برن اعتکاف ما سه شنبه یه جشن کوچیک و یه دفعه ای گرفتیم

اینم کیک

کیک اصلی میشه بعد اومدن خواهرجان از اعتکاف

به چند مناسبت

اولی روز پدر

۲ام اردیبهشت تواد مامان جان

۳ام اردیبهشت تولد زنداداش جان

و۸ام هم تولد اون یکی دیگه آبجی جان

اینم از شام که آموزش اشکال هم شد

و این هم هدیه من و بابایی برای نام زیبا گل پسر۵ شنبه ۲ام

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 ارديبهشت 1395 | 15:28 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام گل پسری

عزیز دلم بعد کلی تحقیق قرار شد شما رو بزاریم مهد

احتمالا تا آخر مهر ببرمت و البته ماه رمضان هم تعطیله مهد

مهد باقرالعلوم رو انتخاب کردیم به چند دلیل

اول اینکه یه محیط کاملا مذهبی و خیالم از این بابت راحته که آموزش اشتباهی ندارن برای مسال عروس و دوماد بازی یا آهنگ گذاشتن و رقصیدن

و دوم اینکه شهریش هم مناسبه ماهیانه۸۰ که من یه روز درمیون میبرم شما رو میشه۴۰

اول تصمیم داشتم هر روز ببرم ولی احساس کردم واقعا خسته میشی و شد یه روز درمیون

سه شنبه ۲۴/فروردین اولین بار بردمت ساعت های ۱۰یا۱۰:۳۰ بود اول که رفتی داخل من هم اومدم و کنار صندلی مربیتون نشستم بعد مربیت شما رو برد پیش بچه ها اول بغض کردی تا من صدات کردم زدی زیر گریه و اومدی پیشم باهم رفتیم کنار استخر توپ و اونجا بازی کردی کل کلاس هم اومدن شما بازی میکردی ولی کنار من یه دختر مهربونی هم به اسم نرگس بود همش میومد باهات بازی کنه نمیرفتی خلاصه کم کم دستم رو از دستت در آوردم و گفتم که هستم پیشت بعد هم یواش یواش ازت دور شدم و رفتم پیش مربیتون و بعد هم نامحسوس از کلاس رفتم بیرون چون روز اول بود تا ساعت۱۲:۳۰ موندی من هم رفتم بازار یه دوری زدم و یه هدیه خریدم برات و اومدم دنبالت پازل رو دادم مربیتون داد بهت

خدا رو شکر مربیت میگفت فقط یه بار پرسیدی مامانم کو که گفتن رفته خوراکی بیاره برات و بعد مشغول بازی شدی

اون جا یه ستاره زدن به لباست که مپلا کلانتر شدی و یه ستاره صورتی که خودت میگفتی پلنگ صورتی شدم

این هم پازل

فردا هم ساعت ۷ونیم با بابایی به سمت ایستگاه واحد هرکت کردیم و تا ۸ مهد بودیم ساعت کار مهد ۷ تا۱۳ هست.

من اومدم خونه و ساعت ۱۲ونیم اومدم دنبالت

گفتن شروع ترمشون از اول ماه و قرار شد از اول ماه ببرمت

این دو روز که رفتی مهد حسابی خسته شدی و تا چند روز زیاد میخوابیدی همین شد که تصمیم گرفتم یه روز درمیون ببرمت

چهارشنبه یکم صبح باز بابایی ما رو تا ایستگاه واحد رسوند و بعد راهی مهد شدیم.شما که رفتی داخل کلاس شهریت رو پرداخت کردم و لیست وسایل مورد نیازت رو هم گرفتم و همه رو تهیه کردم وقتی اومدم دنبالت همه رو آوردم فقط عکس لیوانت رو ندارم که اون موقع برگشت سر راه خریدم که دیگه یادم رفت عکس بگیرم

و برنامه هفتگی رو دادن گفتن فرقی نداره چه روزهایی فقط ۳روز در هفته باشه

شنبه هم که بارون بود و سرد نشد بریم مهد

و اما رفتن مهد انگاری روی رفتار علی مپبت بود و داره یادمیگیره بازی کردن رو قبلا که کوچه میرفتیم هیچی به بچه ها نمیداد ولی۴شنبه غروب کلی با بچه ها بازی کرد آخرش هم با کلی الان میان ۲ دقیقه دیگه میام اومد

اینم دوستاش

محمد مهدی،بنیامین،علی

بنیامین واقعا مراقب علی هست و پسر گلیه




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 ارديبهشت 1395 | 15:13 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام سلام

این مدت نبودنم باعث شد کلی حرف بمونه

                              بیاین ادامه مطلب طولانیه



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 فروردين 1395 | 16:18 | نویسنده : مامان علی آقا |

۲۰ اسفند امسال

شب قبل علی خونه مامانمشون خوابید و منو بابا رفتیم خونه صبح رفتم دکتر و راهی خونه مامانم شدم یه تغییر دکوراسیون کوچیکی ایجاد کردیم و بعد هم خوابیدیم ساعت۹ شب بود بابای علی اومد دنبالمون رفتیم بیرون هوا یه کمی سرد بود رفتیم شام معد هم رفتیم ببریمش می نی پارک که بسته بود برای همین رفتیم پارک شهر از اونجا هم یه ذرت مکزیکی و بعد هم خونه

 

اینم از تبریک نی نی وبلاگ

خیلی عقب موندم برای همین مختصر و مفید پست گذاشتم تا برم شرمنده دیگه گل پسرم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 فروردين 1395 | 15:59 | نویسنده : مامان علی آقا |

بیاین بریم ادامه مطلب

 

 

                                    خجالتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتخجالت



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 16 اسفند 1394 | 15:22 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلاممحبت

 

اینجا باباش گفت ازم عکس بگیر علی هم اینجوری کرد میگه از منم بگیر

جمعه ۲۳/بهمن،پارک شهرک امام

اینجا لباس شسته بودم علی لباس فوتبال باباش گرفته تن کرده

باباش سرما خورده بود دستگاه بخور در آورد علی هم افتاد به جون کارتونش الانم کارتون چسب کاری شده

داشتم خونه تکونی میکردم آجرچینی های علی رو آوردم وعلی علی بازی کرد

قلعه

و اینجا هم برای من پرچم درست کرد که منم هم قول کیک پرچم دادم بهش

و این هم از کیک که جمعه ۲۳ام درست کردم

آخه ۲۲ام گردنم بد گرفت رفتم آمپول زدم راهپیمایی هم نشد بریم

و این هم از لباس عید های علی که همه به صورت یهویی و هدیه به دستمون رسید

این هم از زحمت دوست بابایی

اینم دیشب خونه آبجیم گل دختر عمه که از دست داداش بلاش همیشه موهاش کوتاه




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 بهمن 1394 | 15:50 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام مامانای گلل و مهربون

 

                             عکساهای علی در ادامه مطلبچشمک

 

   

 امان از دست این مامانم که چه کارا که نمیکنه بامنخندونک



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 17 بهمن 1394 | 16:12 | نویسنده : مامان علی آقا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد