بهونه زندگی(علی)

 

 

         

           

           

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 خرداد 1394 | 15:30 | نویسنده : مامان علی آقا |
سلام عزیزم اومدم با چند تا عکس






میدونی داری چکار میکنی؟؟؟

داری گلاب میپاشی رو سر عزادارها
فدات بشم
خلاق کوچولوی من

خوب بریم ادامش

از بعد دسته روی ها دسته روی داخل خونه ما شروع شده




کلاس قرآنی خوب پیشم میره خدا رو شکر و علاقه زیادی داری

ترکیب حروف شروع شد




تو این عکس بهم میگی مامان م دم بریده بهش یه چیز وصله

شعرهاش هم
دم بریده دم نداره هرچی بهش بچسبون
دم دارا دم دارن هیچی بهش نچسبون




خلاقیت مادرانه

شلوارت که خیلی نو بود سر زانوش پاره شده بود منم این مدلیش کردم خیلی ناز میشی وقتی میپوشی انشاا... عکس گرفتم ازت میزارم حتما برات



کیک پایین هم دوست بابایی عمو محمد آورده یادم رفتم بگم که ماشین خریدیم


و اینم هدیه برای روز کودک با یه پتو ژله ای به انتخاب خودت
عکس پتو بعدا


عکس جامونده تبریک نی نی وبلاگ برای تولد بابایی




تموم شد عزیزکم

فعلا خداحافظ دردونه🏻


[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 18 مهر 1396 | 23:35 | نویسنده : مامان علی آقا |
محرم۹۶هم آمد
اما بدون دایی جان و مادرجون
دیگه داری ساد میگیری نگی خونه مادرجون و بگی خونه پدرجون گاهی اشتباه میگی ولی سریع اصلاحش میکنی
امسال هم به روال هر سال روز تاسوعا جلو دسته آش پخش کردیم خونه پدر جون

هرسال مادرجون آشپز بود
ولی امسال زنعمو محدثه
هرسال اسم عمو علی رو اعلام میکردن برای فاتحه
اما امسال شد دوتا اسم
خدایا شکر
خاله ی عزیزم میدونم هنوز هم نگران بچه هات هستی

میدونم هنوز هم روزی ۱۰۰تا سوره توحید رو که همیشه به نیت سلامتی و سربلندی تک تک نوه هات میخوندی رو میخونی

ما همچنان به دعا های خیرت محتاجیم
دعا کن برای به آرامش رسیدن دل حسینت،دیروز گریه میکرد میدونم بودی و دیدی فقط نتونستی اشکاش پاک کنی

زهرات دیروز نتونست بیاد آش پخش کنه تو خونه فقط نشست و به یادت به صدای دسته عزاداری گوش داد،زینبت دیروز خیلی ناراحت بود ،آش پخش میکرد ولی تو دلش غوغا بود
و محسنت ،محسنی که نمیخواد ما غمش رو ببینیم ظاهر شاد و همیشگی خودش رو حفظ کرده ولی منم پشت تک تک این شادی ها رو میخونم

امسال هم مثل هرسال صحبت دیگ حلیم۴۸ام شد خیالت راحت امسال هم دیگ حلیم برپاست
تو فقط دعای کن همون رو
به دایی عزیزم هم سلام برسون که خیلی دل تنگ صداشم



🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀

خوب اینم از محرم امسال علی جان مادر

[img:photos/file_22405.jpg]


[img:photos/file_22407.jpg]


[img:photos/file_22409.jpg]


[img:photos/file_22411.jpg]


[img:photos/file_22413.jpg]

یه شب که مسجد بودیم این حروف رو دیدی روی دیوار فاطمیه منو صدا کردی و تک تک حروفی رو که یاد گرفتی خوندی برام
ق،ف،او،اُ،پ،س،ج،م،آ،اَ،اِ،و

[img:photos/file_22415.jpg]

عاشورای حسینی دسته روی امامزاده عبدا... گرگان

[img:photos/file_22417.jpg]


[img:photos/file_22419.jpg]


[img:photos/file_22421.jpg]



بعد دسته روی روز عاشورا رفتیم مسجدخونه مامان جون و بعد ساعت٤با مامان جون رفتی خیمه سوزان که من چون نبودم عکسی ازش ندارم شب هم با ،بابایی رفتیم شام غریبان
اینم گهواره حضرت علی اصغر🏻


عزاداری ها قبول عزیز دلم

در رکاب آقامون باشی الهی

راستی این روز ها یه شهید مدافع حرم آوردن به اسم شهید محسن حججی
اربا اربا شدهپهلو شکستهو بی سر


یه علی کوچولو ناز هم داره ،این شهید هم سن من هست و حس عجیبی دارم


و سوالات زیاد شما این روز ها در مورد شهدای مدافح حرم


[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 10:28 | نویسنده : مامان علی آقا |


شب تولد دایی جون حسین۱۵/شهریور
سایش هزارسال بالا سر خونوادش


درحال دیدن خندوانه


شب تولد باباجون۲۰/شهریور مشغول کباب کردن


رفتیم نمایشگاه
هم اجرا برنامه کودک داشن هم مسابقه دارت ،گلف و خوندن قرآن


اینم جایزه قرآن خوندنت


و آموزش حرف
خیلی خوب پیش میری جدیدا داخل کتاب ها یا سردر مغازه ها و یا روی وسایلی که از مغازه میخریم حروفی رو که یاد گرفتی رو میخونی🏻




تولد صبا و سجاد البته با کمی تاخیر دوقلوها متولد۶/اسفند هستن که خوب امسال اتفاقا باعث شد عقب بیفته
۲۵/شهریور/۹۶شنبه تولد گرفتن
کیک کار مامانی
و هدیه های زندایی جون به شما
راستی امروز رفتیم دندون پزشکی خدا رو شکر دندونهای کاشته مشکلی نداشت ولی دندونای خودت ٤تاش به عصب رسیده
ولی هیچ دردی نداری خدا رو شکر فعلا
اون برچسب هاهم خانم دکتر دادن


سلفی شما و احسان




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 شهريور 1396 | 2:10 | نویسنده : مامان علی آقا |

[img:photos/file_15761.jpg]


[img:photos/file_15763.jpg]


[img:photos/file_15766.jpg]


[img:photos/file_15767.jpg]

آموزش حروف در کلاس قرآن و علاقه علی جان ما

آخرین روز کلاس۱۵شهریور ساعت کلاس ها۱۰-۱۱بود روزهای یک و سه شنبه


برای ۲ام مهر کلاس ها دوباره شروع میشه همون روز های یک و سه شنبه ساعت۱۶

[img:photos/file_15769.jpg]


[img:photos/file_15771.jpg]


[img:photos/file_15773.jpg]

تولد دایی مهربون علی آقامون انشاا... تولد۳۳۳سالگیش

زنده باشی داداش گلم و سایت هزار سال بالاسر خونوادت


دلاور میخواستیم عوض کنیم که علی جان بغض کرد

که دلم تنگ میشه براش

ولی با عکس وداع و قول اینکه دلاور بعدی بزرگتره راضی شد


اینجاهم باهم دلاور رو خالی کردیم و منتظر هست تا باباش دلاور جدید بیاره


[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1396 | 19:30 | نویسنده : مامان علی آقا |


سلام عزیزترینم

الان ۱۲شهریور ساعت۱:۵۲دقیقه بامداد هست و من برای اولین بار با ربات نی نی وبلاگ دارم پیام میذارم چقدر خوب شد اینطوری

عزیزم بازم با هم رفتیم نمایش

خیلی لذت بردی و خوشحال بودی

ممنون از بابایی مهربونت بابت این خوشحالی

عاشقتم قشنگم
از این به بعد به امید خدا بیشتر میام وبلاگت پسرم
فعلا خداحافظت گلم🏻🏻🏻




راستی یادم رفت بگم

چند وقت درخواست دونات میکردی و بالاخره باهم درست کردیم و کلی لذت بردیم
















[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 12 شهريور 1396 | 23:00 | نویسنده : مامان علی آقا |

بعد از مدت ها که قرار بود ببرمت کلاس قرآن بالاخره ۲۱ام خرداد رفتیم کلاس قرآن سرخواجه هشتم

خدا رو شکر خیلی دوست داری کلاست رو و معلم مهربونی هم داری خانم زارعی

و اما شما حرف   ق   یا   غ   رو   د   تلفظ می کردی که صبح روز ۶ام تیر ماه برای اولین بار غ یا ق رو درست تلفظ کردی

فقط مونده حرف   ک    که  ت   تلفظ میکنی مثلا به کو کو میگی تو تو

البته بهت میگم بگو   ک   میتونی بگی ولی توی کلمه نمیتونی هنوز




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 تير 1396 | 1:55 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام عزیز دلم

سلام پسر نازم

قرار بود وبلاگ رو سر و سامان بدم که نشد

مادرجون نیمه های ماه رمضون حال خوشی نداشت این مدت آخر هفته ای ۳ روز میاوردنش گرگان برای دیالیز

روز و شبای سختی بود

دیدن این همه مریضی باهم واقعا سخت بود

خواهش های که مادر جون میکرد که ببریمش خونه ولی کاری از ما برنمیومد

آمبولانس راضی نمیشدن میگفتن مریض شما هرچی کمتر تکون بخوره بهتره

تا شب سه شنبه ۱۲ام ماه رمضان خونه خاله محدثه افطار بودیم که گفتن حاش خیلی بده همه رفتیم اون شب یه جورایی جوابمون کردن فرداش هم اجازه دیالیز ندادن چون حالشون خوب نبود

تاپنج شنبه که یه دفعه زنگ زدن مریضتون برای دیالیز میاد گرگان و من و بابایی مثل شبای دیگه مسئولیت بردن مادرجون تا بیمارستان کردکوی داشتیم 

حدودا یک ساعت از دیالیز گذشته بود که عمو حسین زنگ زد به بابایی گفت بیا که مامانمون از دستمون رفت

بابایی رفت دنبال عمه زهرا و رفتن بیمارستان

وقتی بابایی حرکت کرد من زنگ زدم به زن عمو محدثه گفت بهش شوک دادن بردنش آی سی یو خیالم راحت شد ولی وقتی بابایی رسید زنگ زد بهم که همچی تموم شد

پنج شنبه۱۸ ام خرداد ماه ۱۳۹۶ همچی تموم شد

روز های سخت برای ما و سخت تر برای بابایی شروع شد

غم مادر سخته صبر ایوب میخواد

خاله عزیزم روحت شاد

دایی گلم مثل همیشه میزبان خوبی باش برای خواهرت

روز قبل فوت مادرجون بابایی خواب دید امام رضا لباس میده بهش میگه بیتابی نکن برو تن مامانت کن شفا میگیره و شفا گرفت به آرامش رسید چون واقعا شرایطش بد و سخت بود خواهشاش برای خونه اومدن هیچ وقت فراموش نمیکنم

همون روز هم عمه زینب خواب میبینه با مادرجون جایی هستن یه بیابان که مادرجون بهش میگه زنگ بزن دایی بیاد دنبالمون و عمه هم زنگ میزنه که دایی با ماشینش میاد عمه میگه مادرجون سوار میشه بعد که میخواد خودش سوار بشه دایی میگه کجا میای تو نیا من خودم حواسم هست بهش تو خودت برو خیالت راحت بعد در ماشین میبنده و میرن

 

از مرگ مادر جون خییلی ناراحتم ولی خوشحالم به آرامش رسید بعد۶۰ روز سختی تحمل درد

عمل قلب باز خیلی سخته مادرجون بدنش رو عفونت گرفت و بعد کل بدنش آب آورد

 

ببخش بابت ثبت خاطرات سخت




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 تير 1396 | 2:42 | نویسنده : مامان علی آقا |

پسر ۴ساله من سلام

 

از تولدت به بعد هرکاری میگیم نکن میگی من دیگه بزرگ شدم ۴ سالمهعینک

 بهمن که تولدی نگرفتیم بخاطر فوت دایی جان

فقط یه تولد کوچیک ۳ نفره

 

قرار بود تولد ۲۰ اسفند با سالگرد عروسیمون باشه که سفارشات شیرینی من شروع شد و نشد و افتاد به عید

هفت سین

چهارشنبه ۹ فرورین  اول ماه رجب شب لیلۀ الرغائب و ولادت امام محمدباقر

شب قبل کلی آهنگ تولد دانلود کردم و شب تولد حسابی شماها شاد شدین و کلی هر۴تاتون رقصیدین.شما.صبا و سجاد.احسان

همچی کار خودم تم و کیک

اولین بار با خمیرفوندانت کار کردم

 

طراحی از دایی جووون حسین

 

 

 

 

شام

 

اینم ساعت تولدت ۵ دقیقه بامداد که جاش قلب گذاشتم

 

میلاد حضرت امیرالمومنین مبارک عزیزم

امشب رفتیم اسباب بازی فروشی و به انتخاب خودت این رو خریدیم

و ۴تا کتاب کار هم من برات خریدم

اینم از عکسای شما با مجسمه های عید در گرگان

 

 

 

 

 

اینم از تبریک نی نی وبلاگ

شب سالگرد ازدواجمون رفتیم بیرون شام

برای تولد شماهم بعد ۱۵ ام دایی جان رفتیم رستوران لاله

امسال عید آنچنانی نداشتیم

از لباس های شماهم فراموش کردم عکس بگیرم

امشب هم بابایی بیمارستان پیش مامانشون هستن انشاا... هفته آینده میون کردکوی برای عمل قلب

 

چند ماه پیش شوهرخاله محدثه گفتن ۱۰ تا سوره یاد بگیر تا ماه رمضان بری مسجدشون بخونی جایزه بگیری  بعد چند روز پیش یه دفعه یادت اومد گفتی مامانی عمو میثم گفت بیا خونمون قرآن بخون ماه رمضون گفتم نه مامان مسجدشون بعد سوره هایی که یاد داشتی رو تمرین کردیم۶ تابا دعای فرج

حمد.توحید.کوثر.ناس.قدر  و دعای فرج

۱۳ بدر خونه بودیم هوا خیییلی سرد بود شام رفتیم خونه مامان جون یعنی مامان من




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 18 فروردين 1396 | 3:28 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام به دوستای گلم و بعد هم علی جانان

علت نبودن ما

اول اینکه نی نی وبلاگ چند باری هنگ کرد و باعث شد من نسبت به ثبت خاطرات دل زده بشم

دوم اینکه اینستا فعالیت کردیم

سوم این که خواستم وقت بیشتری برای شما بزارم

این مدت نبودنمون

اول این که سرفه های شما کاملا رفع شد

۴مرداد تولد بنده مصادف شد با عقد خاله فاطمه مهربون با عمو رضا

۲۰ ام شهریور تولد بابایی

امسال چند روز قبل محرم مریض شدی و ما دو شب اول خونه بودیم اما از شب سوم میرفتیم مسجد جامع گرگان نماز و منبر حاج آقا علوی بعد میرفتیم مسجد خونه مامان جونشون و بعد هم همراه دسته تا یه مسیری میرفتیم شب اول از دسته ترسیدی گفتی بریم خونه ولی شب بعد خودت پیشنهاد دادی و میرفتی زنجیر میزدی

یه شب هم رفتیم همراه بابایی حضرت عباس اونجا دسته ها رو همراهی کردیم

امسال روز عاشورا نرفتیم امامزاده

بجاش خیمه سوزان که آخر کوچمون برگزار شد رفتیم

مریضی شما علتش کله پاچه بود خوب شدی ولی دل درد و شکم پیچه داشتی چندتا دکتر رفتیم تا دل دردات خوب شد ولی شکمت هنوز خوب و روون نشده که ۱۲ام بهمن نوبت گرفتم پیش دکتر ملاحی ببرمت

 

امسال هم بابایی رفت کربلا همراه حاج بابا،دایی حسین،عمو میثم با ماشین دایی جون رفتن

 

روز اربعین نوه دایی من دایی علی دنیا اومد آوینا خانم

 

۲۷ آذر عروسی خاله فاطمه بود عااالی بود همچیز مراسم رستوران لاله بود روبه روی بیمارستانی که شما دنیا اومدی

 

چند روز پیش رفتیم با،بابایی عکسای آتلیه رو انتخاب کردیم انشاا... چاپ شد میزارم

 

کارتون های مورد علاقه این مدتت شده پاندای کنفوکار و بعد محله گل و بلبل

 

شب یلدا خونه عمو حسینشون بودیم محمدزمان شما رو گذاشته بود داخل کشو لباس شما گریه کردی ما سریع اومدیم

راستی همسال هم مثل هر سال حیلم ۴۸ام برپا بود

 

به انتخاب خودت تم تولد برات درست کردم۳ روز طول کشید

کیکت رو هم انتخاب کردی خودم درست کنم

 

اتفاقات نچندان خوش

اولیش مادر جونت یه شب یهو داخل آشپزخونه افتاد چند روزی بستری بود باید قلبش عمل باز  بشه

 

و اتفاق بدتر اینکه اول بهمن بود خاله محدثه خبر داد دایی علی بیمارستانه و باید رگ های قلبش فنر بندازن اورژانسی همچی خوب بود حتی بعد خبر خاله زنگ زدیم زن داییم گفت دایی خوابه دو روز هست بعد مرخص میشه

بعد آخر شب عمه زینبت زنگ زد گفت دایی فوت کرده

دنیا رو سرمون خراب شد خیییییلی مهربون بودن فرشته بودن فرشته ۵۰ سالشون بود

همه شکه شدن باورش برای همه سخت بود

دیه نمیخوام بیشتر از این بگم داخل وبلاگ تو عزیزم

 

تولد شما هم کنسل شد تا بعد۴۰ام

 

راستی هدیه تولدت رو ۵شنبه شب بهت دادیم شام خونه عمه زینب بودیم همونجا بهت دادیم منو بابای رفتیم خریدیم یه مینی بلند گو با میکروفن الان یه سالی میشه میخوای ازمون ولی من دوست داشتم بزرگتر بشی بعد

 

الانم خونه ما همش مداحی وآهنگ های کودکانه یا با فلش یا خودت میخونی

 

اینم مختصر و مفید از این مدت

انشاا... از این به بعد دوباره وبلاگ نویسی رو شروع میکنم

الانم ساعت۴:۴۲ دقیقه بامداد هست

فعلا خداحافظ




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 | 4:41 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام قشنگم اومدم خیلی مختصر بگم چون اصلا خاطرات خوبی نیست

دکتر و سرفه

الان کی سرفه میکنی اول دکنر شیروانی،جواب نداد دکتر منقوش و باز هم جواب نداد دوباره دکتر شیروانی داشتی بهتر میشدی که یه تب و دوباره سرفه.عید نوروز آلوچه رو با تخم خوردی گیر کرد گلوت که بابایی انگشت کرد گلوت تا رفت پایین

دکتر شیروانی دارو داد گفت اگه خوب شد که هیچی اگه نه عکس از ریه بگیرین و ما عکس رو انجام دادیم رفتیم مطب گفتن یه قسمت عکس محو ببر رادیولژیست بخونه بردیم رادیولوژیست فردا جواب داد رفتم دکتر گفتن ببرمت دکتر جراح عمومی رفتیم نوبت گرفتیم رفتیم خونه مامانم ساعت۲ رفتیم بیمارستان دکتر عمل داشت تا ۳ونیم منتظر بودیم عمت هم اومد عمه زینب همش با عمه بودی و منو اذیت نکردی اصلا

و وقتی دکتر اومد گفتی جیش دارم نوبت اول بودیم من گفتم پسرم ببرم دستشویی میام برای همین نوبت ۲ یا۳ شدیم.

از اونجایی که دکتر خییلی عجله داشت فقط گفت باید بری اتاق عمل و اون عمل سرپایی رو انجام بدی گفت بازم میخوای پیش دکتر کلانتری هم برو زنگ زدم نوبت گرفتم غروب بابام ما رو رسوند ۱ ساعت منتظر بودیم رفتیم کوچه ها و خیابونا رو گشتیم تا نوبتمون شد نزدیک نوبت بود که باز دستشویی و رفتیم کلینیک موسوی دستشویی و پول برداشتیم و سریع برگشتیم.

ایشون متخصص آسم و آلرژی هستن گفت روال اینکه باید بره اتاق عمل ولی من اسپری میدم اگه خوب شد که چه بهتر اگه نه باید عمل بشه

که بدتر شدی قبلا هم دکتر کلانتری میبردمت بدتر میشدی

دیگه نامه دادن برای عمل

تصمیم گرفتیم ببریمت تهران اونجا برسی بشی

به پیشنهاد دایی حسین بردیمت دکتر طب سنتی دکتر ملاحی ایشون گفتن حساسیته و حجامت و دارو دادن حجامت رو که تا امروز بابایی راضی نتود و قرار فردا ۲۹ خرداد که شنبه هست ببریمت

این مدت خیلیا هوامون داشتن و چه مادی چه معنوی پشتمون بودن دستشون طلا

الان ۲ سال سرماه رمضون برای تو مشکلی پیش میاد و ما افطار نمیدیم برای همین امسال گفتم حتما میدم پارسال دندونات بود جمعه هفته پیش مامانم اینا رو گفتم و دیشب هم خونواده بابایی

انشاا... بلا از همه خونه ها دور باشه از ما هم دور باشه

خدا رو شکر عرق های گیاهی رو میخوری و سرفه هات هم کمتر شده و قرار یه عکس دیگه از ریت بگیریم.

تا دوم مرداد که دوباره ببرمت پیش دکتر ملاحی.

البته این رو هم بگم سرفه هات زیاد نیستا ولی کاملا برطرف نمیشه خودمم همینم ولی منتظرم تو خوب بشی بعد برای خودم برم.

این هفته هم خونه خاله محدثه افطار بودیم و تولد احسان جون هم بود که کیکش کار خودمه


راستی۲۴ام خرداد هفتمین سالگرد عقدمون که افطار رفتیم کباب متاسفانه نه از اون عکس دارم نه از تبریک های نی نی وبلاگ از بس که درگیر دکتر علی بودم وقت نکردم و وقتی شرایط پیدا کردم که چند دقیقه از ۱۲ شب گذشته بود و تبریک برداشته شده بود

 

عکس ها در ادامه مطلب



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 28 خرداد 1395 | 17:33 | نویسنده : مامان علی آقا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همیشگیش





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 15:19 | نویسنده : مامان علی آقا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده دوستان





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 15:08 | نویسنده : مامان علی آقا |

چند وقت میخوام محل خواب علی رو جدا کنم ولی منتظر هوا بودم که خوب بشه

تا دیشب یک شنبه ۲۶ /اردیبهشت برای اولین بار جدا خوابید گل پسر و اول عروسک شلمنش رو روشن کردم به قول خودش لاکپشت ستاره ای خوابید خواموش کردم و شب خواب روشن گذاشتم عروسک باب اسفنجیش رو هم دادم بهش

شب خوبی بود خدا رو شکر

اینم از خواب علی چند وقت پیش پا در هوا

الکی مپلا خوابه




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 15:04 | نویسنده : مامان علی آقا |

سلام و باز هم با کلی تاخیررررررر

          

بهترین های من مرد های من پشتم به دو مررررد گرمه همسری مهربان و دوست داشتنی و تکیه گاه من و پسری با قلب مهربان و عصای دلست.

مردهای زندگی من

محبتمحبت

     

ادامه مطلب



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 15:04 | نویسنده : مامان علی آقا |

یکشنبه ۲۲/فروردین بالاخره اون ۳تا بلیط رستورانی که خاله جون علی داده بود بهمون رو رفتیم.رستوران لاله

بلیط ها رو خالش به مناسبت تولد گل پسر داده بود

اینجا از رستوران اومدیم بیرون میگه من بلند کن ماه بگیرم

۳۱فروردین هم مامانم اینا با فامیل ها رفته بودن گنبد که یه تفنگ خریدن برای علی

پ.ن.۳تا تیر توپی داره دوتاش زیر کمد رفته همین یکی مونده خخخخخ

و مادرشوهرمم این شمشیر رو گرفت براش

اینم از برچسب ها و در اتاق علی که دارم خوشگلش میکنم تا علی رو کم کم جدا کنم و داخل اتاقش بخوابه

۵شنبه داشتیم صبحونه میخوردیم که دوستای علی برای اولین بار اودن در زدن که علی آقا میاد بازی جالبه از ما یاد گرفتن و علی آقا صداش میکنن ساعت۱۰:۴۰ دقیقه دوم اردیبهشت

اینجا هم مپلا تو خواب داره صبحونه میخوره

و بیدار

سلفی پدر و پسر

علی و لپ تاب و خوراکی.جمعه۳/اردیبهشت غروب

فوتبال در حیاط

دم نوش گل خرمالو و عسل برای سرفه های گل پسر شنبه ۴/اردیبهشت

علی و پستونک ۳۰ فروردین

پرش از مانع ۴/اردیبهشت شنبه

قایم کردن وسیله ای زیر این جعبه های آبی و جا بجا کردنشون و پیداکردن جعبه ایکه داخلش پیزی هست توسط علی

و این هم از ساخت پازلش




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 ارديبهشت 1395 | 15:49 | نویسنده : مامان علی آقا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد