از علی
از علی
برای علی
شنبه شب(۲۸/فروردین)زنگ زدم که با آبجی فاطمم صحبت کنم وقتی صحبتم تموم شد قطع کردم بعد علی گفت:منم صبت کنم (صحبت)
برای همین بغلش کردم که خودش شماره بگیره و با خاله جون صحبت کنه(البته بهش میگم کدوم عدد رو بزنه
)
بعد نشست رو صندلیش و شروع کرد به صحبت کردن.و ماجرای ظهر که برده بودمش کوچه برای خالش تعریف کرد.


فردا صبحش(۲۹ام)شارژر گوشی باباش رو گرفته رفته زده به پریز من داخل آشپزخونه بودم اومدم این صحنه دیدم.یه دفعه سرجام ایستادم و با یکم اخم به علی نگاه کردم
بعد میگه:باشما کاری نداشتم
من

عکس زیری هم باباش تازه از سرکار اومده بود(همون روز).هوا که گرم شده در باز میزارم بعد ما رفتیم داخل اتاق مشغول صحبت بودیم وقتی برگشتیم دیدیم علی اینجاست
بعد کفش باباش پاکرده

دیشبم (۳۱ام)انگشتر باباش دست کرده میگه:من شدم بابایی.gif)
عکس اینو بعدا میزارم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی








از علی 


