بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
مامان زینبمامان زینب، تا این لحظه: 34 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره
یکی شدنمونیکی شدنمون، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره
آشیونه پرمهرمونآشیونه پرمهرمون، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
مرد کوچولوی ما علی مرد کوچولوی ما علی ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
ثبت خاطرات علی آقاثبت خاطرات علی آقا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

بهونه زندگی(علی)

👨‍👩‍👦زندگی زیباست وقتی ما سه تا کنار هم باشیم👨‍👩‍👦

یکی یه دونه خونه

سلام                                                                                                              عاشق این عکسم                   &...
21 مرداد 1394

امروز علی

امروز(۱۵/مرداد.۵شنبه) داخل آشپزخونه بودم که اومدم دیدم علی پشتی ها رو آورده وسط خونه. بهش میگم چرا پشتیا رو آوردی میگه دارم (سینامرسی) بازی میکنم. میگم چطوری؟بدو بدو روی پشتی ها میره و بلند میگه سینا مرسی،سینا مرسی (سیناپسرعمشه) اینم عکس بازی سینا مرسی بعد هم پهلوون پنبه برنامه عمو پورنگ شد(علی عاشقه محله گل و بلبل) بلند میگه بوم بلا بوم با،پهلوون پنبه،بعد پنچر میشه میگه بادم کن.منم بادش میکنم این عکس هم مثلا میکروفن گرفته داره شعر میخونه. عکس اول تکون میخورد گفتم تکون نخور عکس دوم گرفتم بعد عکی پری که میشه عکس سوم.            &...
15 مرداد 1394

پارک شهر

سلام قند مامانی                           خوبی فدات شم؟ عزیزم دیشب(۱۴/مرداد/۴شنبه) هم بابایی مهربووونت ما رو برد بیرون که حوصلمون سر نره. دیشب رفتیم پارک شهر.کلی بازی کردی اول تاب بازی اینقدر بازی کردی که خودت گفتی بسه بریم سرسره بعد هم رفتی سرسره بازی یه آقا پسر گلی اونجا بود که شما رو کمک میکرد یا حواسش بود که کسی حلت ندهو دستش درد نکنه. بعد کلی سرسره بازی کردن رفتم یکم دور بزنیم داخل پارک .  علی جووووون و بابای نازنینش اول میگفت برم پیش آب عکس بالایی منم بردمش روی ...
15 مرداد 1394

خواب دیدن علی

یک شنبه ۱۱/مرداد بابای علی که از سرکار اومد علی خواب بود برای اینکه باز گریه نکنه بیدارش کردم که بره در باز کنه اما انگار داشت خواب میدید بیدارش کردم گفتم پاشو برو در رو برای بابایی باز کن از جاش بلند شد و نشست و گفت منکه همش رو خوردم من گفتم:چی همش خوردی برو در باز کن برا بابایی اما بیتوجه به در گفت همون که بود بخورم همش خوردم به شما ندادم دیگه باباش هم اومد بغلش گرفت علی رو دست باباش خوابش برد که البته زودهم بیدار شد فدای خواب نازت بشه مادر ما که متوجه نشدیم چی خواب دید.باباش اذیتش میکرد میگفت من خوردی؟علی هم میگفت:بله ...
13 مرداد 1394

فلکه بسیج

سلام به دوستای گل دیروز غروب بابای علی بهش قول داد که بهش کباب بده.برای همین ساعت های ۹ونیم آماده شدیم که بریم کباب بگیریم و بریم تپه نورالشهدا جای همیشگی مون.وسطای راه بودیم که من فلکه بسیج رو به همسرم پیشنهاد کردم(برای تنوع)همسرم هم پذیرفت و مسیر عوض کردیم.اول رفتیم کبابی سرحدی ۳سیخ کباب گرفتیم(آخه قبل قول دادن به علی من شامم رو آماده کرده بودم و خوردیم)رفتیم سمت فلکه(فلکه بسیج بزرگترین فلکه گرگان خیلی بزرگه داخل فلکه رستوران هم داره). خیلی با صفا بود کلی علی با،باباش توپ بازی کرد تا بالاخره توپ گم کردن اومدن نشستن بعد خوردن چای و کباب ۳تایی رفتیم یکمی راه بریم فقط نصف فلکه رو دور زدیم و عکس گرفتیم. این هم نماد فلکه...
13 مرداد 1394

بازی اعداد

سلام به دوستای گلی که همیشه ما رو همراهی میکنن ۸/مرداد(۵شنبه)صبح داشتیم با علی نقاشی میکشیدیم که علی شروع کرد به نوشتن و یکی یکی میگفت برام که این۵،این۸،این۱ که من به ذهنم یه بازی از دوران بچگی خودمون افتاد. اینکه دست خودم بکشم براش و چند تا عدد بنویسم داخل دستم و مداد بدم به علی و هر عددی که من گفتم علی پیدا کنه و دورش خط بکشه،که خدا رو شکر خوبم جواب داد و همه رو درست گفت.اول از ۱۰ تا عدد داخل هر دست شروع کردم و انشااله بعدا میگنم۱۵ تا و بعدش هم ۲۰ تا.                        ...
10 مرداد 1394