بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
مامان زینبمامان زینب، تا این لحظه: 34 سال و 3 ماه سن داره
یکی شدنمونیکی شدنمون، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
آشیونه پرمهرمونآشیونه پرمهرمون، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
مرد کوچولوی ما علی مرد کوچولوی ما علی ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره
ثبت خاطرات علی آقاثبت خاطرات علی آقا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

بهونه زندگی(علی)

👨‍👩‍👦زندگی زیباست وقتی ما سه تا کنار هم باشیم👨‍👩‍👦

خاطرات اولین سفر مشهد

1394/3/4 16:17
نویسنده : مامان علی آقا
670 بازدید
اشتراک گذاری

 

              سلام

                     بیاین بریم ادامه مطلب

                                                      

سلام به همگی

           و سلام به مشدعلی کوچولوی خودمون

امروز(۴/خرداد/۱۳۹۴) اومدم از خاطرات مشهد بگم.

البته با حدودا یه هفته تاخیر

 آخه ما سه شنبه۲۹/اردیبهشت حدودا ساعتای ۹ یا ۹ونیم رسیدیم خونه

۴شنبه خونواده مامانی اومدن زیارت قبولی خونمون

۵شنبه خونواده بابا محسن اومدن

جمعه دوستای خونوادگیمون

شنبه هم پسرخاله مامانی و بابایی

ومن همون شنبه صبح مشغول خونه تکونی قبل ماه رمضان شدم که خوب تا ساعتاب ۷ یا ۷ونیم شب تموم شد البته قسمتای بالای خونه که مابقیش که شستن فرشاست به دوش باباییه.اگه احتمالا بشه برای آخر هفته.دیروز یعنی یک شنبه هم میخواستم وقتی شما خوابیدید بیام سر وبلاگت که روز قبلش نمیدونم چی شده بودم که کل تنم ریخته بود بیرون و حسابی میخوارید که یک شنبه ساعتای۱و نیم بود که حاج بابا و مامان جوون زحمت کشیدن اومدن دنبالمون تا من شما رو خونه حاج بابا بخوابونم برم دکتر.خدا رو شکر الان خیلی بهترم یه آمپول حساسیت زدم با قرص حساسیت و یه پماد که الان خیلی بهترم دیشب راحت خوابیدم.

امروز وقت شد و اومدم سر وبت که احتمالا امروز هم وقت نشه پستت رو کامل کنم تا عکسات رو آپلود کردم و داخل جشنواره نی نی وبلاگ شرکت کردم دیر شد.

خوب حالا بریم سر خاطرات

۲۶ام اردیبهشت ساعت ۷و ۲۰ حاج بابا و مامانجون اومدن خونمون تا وسایل گذاشتیم و حرکت کردیم شد ساعت۷و۴۰ .خدا رو شکر علی حسابی آقا بود و اصلا اذیت نکرد یه دور سر جنگل گلستان خوابید یه دور هم سر قوچان که تا دنبال خونه میگشتیم بیدار شد.

برای ناهار هم شیروان نگه داشتیم

اینم عکسش

این عکس برای زملن رفتن به مشهد که علی خودش خوابش برد

و همچنان خوابخندونک

شب اول رفتیم یه جایی که دوتا اتاق جدا بود یکی برای ما و یکی هم برای حاج باباشون و البته طبقه سوم بود و بدون آسانسور که همون شب پشیمون شدیم.شب رفتیم حرم امام عزیز و اونجا نماز مون خوندیم.

فرداش صبح زود هم بعد خوردن صبحانه وسایل جمع کردیم و رفتیم دنبال خونه و یه خونه خوب پیدا کردیم(هتل آپارتمان انوشیروان)بعد جا بجایی هم راهی بهشت رضا شدیم(سر مزار پسر عموی بنده که شهید شدند و عمو و مادربزرگ پدری و پسر عمه بنده)

هرچی هم دنبال مزار شهید برونسی گشتم پیدا نکردیم مثل اینکه قسمتمون نبود بر سر مزار چنین آدم بزرگواری بریم.غمگین

اینم کتاب خاطرات این بزرگواره وقتی بزرگ شدی حتما بخون که بدونی چه مردایی داشته این خاک و بوم

این عکس بهشت رضا

که البته قبل رسیدن به بهشت رضا شما خوابیدید ماهم رفتیم فاتحه پسرعموم بعد داخل سبزهاش حصیر پهن کردیم و یه چای خوردم اونجا درخت توت هم بود کلی هم توت چیدیم و خوردیم.البته برای شما هم یه چندتایی گذاشتیم اما چون توت باعث روان کارکردن شکم میشه زیاد نذاشتیمخندونک

اینم عکس توتایی که چیدیم

بعد هم رفتیم خواجه اباصلت یکی از یاران امام رضا(ع)

اینم عکساش

از اونجا دوتا کتاب برات خریدیم

و از همون جا هم برای پسرعموهات محمدرضا و عارف سوغات گرفتیم

خوب دیگه الان هم شما بیدار شدید هم بابا جونت اومد من برم تا فردابای بای

              

سلام قشنگم .الان که شما خوابیدید دوباره اومدم(امروز ۳شنبه ۵/خرداد/۱۳۹۴)

و اما روز سوم

صبح زود ساعتای ۶ بود فکر کنم شما رو که خوابیده بودید به مامان جون سپردیم و من و بابا محسن راهی حرم شدیم.خیلی خوب و عالی بود. رفتم روبروی ضریح امام رضا یه دوباری زیارت عاشورا و زیارت توسل خوندم دعای عهد هم که از خود حرم پخش شد و زم زمه کردم. کلی هم نماز خوندم تا ساعت ۸ ونیم که با،بابایی رو بروی سقا خونه صحن انقلاب قرار داشتیم بعد اومدن بابا رفتین سقاخونه آب خوردیم و راهی خونه شدیم که وسط راه پای من پیچ خوردغمگینکلی هم درد داشتگریهبه قول بابا از بس که چشم داخل مغازها کار میکرد جلوی پام ندیدمخجالتخندونکاما خوب به خیر گذشت یه مقدار همونجا وایستادیم و بعد آروم رفتیم سمت خونه. بعد صبحانه حاج بابا ما رو برد سمت ایستگاه واحد و راهی باغ وحش شدیم.

از اونجایی که من پام درد میکرد وسطای راه نشستم و شما و بابایی رفتین همه حیوونارو دیدید.

پاهام درد داشت اما دلم نیومد که شما رو نبریم به خاطر همین چیزی به بابایی نگفتم .خدا خیر بده بابا جووونت رو همش این چند روزه شما با اون بودید خیلی خیلی کم شما رو به من میسپردنبوس

فقط نمیدونم چرا حیوونا گناهی همش خواب بودن ۳تا چیز حدس زدیم

۱)ما وقت خواب حیوونا رفته بودیم

۲)به حیوونا آرامش بخش زده بودن

۳)یا اینکه رسیدگی خوبی نمیکنن به حیوونا

اینم عکساش


بعدشم دوباره سوار واحد شودیم و رفتیم خونه ناهار و بعدشم لالا

غروب هم اول من و بابایی و شما راهی عکاسی شدیم و دوتا عکس قشنگ گرفتیم و بعدشم رفتیم خونه ی عموهای بنده عمو عین ا... و عمو حسینم

بعدشم رفتیم خونه یه استراحت و شام و دوباره راهی بازار و حرم

خدا رو شکر برای سوغات زیاد نگشتم همون اولین مغازه برای همه خریدم بعدشم رفتیم حرم و روبه روی پنجره فولاد نشستیم به دعا و نماز

مامان جون اومد دنبال شما شما رو برد که یکم بازی کنید کلی داخل صحن انقلاب بازی کردید بعدشم رفتیم خونه.

انجا منتظر حاج بابا و مامان جوون بودیم

(اینم بگم خادمین حرم عالی بودن چند باری که شما اذیت میکردید و همش فرار میکردید ما هم شما رو میگرفتیم بعد شما همگریهمیکردید خادمین حرم به شما شکلات میدادن و شما رو آروم میکردن دستشون درد نکنه واقعا که بهترین رفتارهای ممکن انجام میدادن.

حتی یه بار که از دست بابایی فرار کردی رفتی سمت پله های حوزیه علمیه یه طلبیه ای جلوی در حوزه بود کلی باشما گرم گرفت که بیا بامن بریم حوزه و ....شماهم گفتی با،باباییم میامبوس)

شب آخرم ازدست بابایی باز فرار کردی بابا هم به دنبال شما یه آقای عربی وقتی دید بابایی داره دنبال شما میکنه چون به شما نزدیک تر بود بنده ی خدا دویدن و شما رو گرفتنخندونکالبته نمیدونستن که دارین بازی میکنید و باباهم به دنبال شما.بعدشم رفتین اینجا

خلاصه کلی خوش گذشت.

شب اول که رفتیم حرم بابا محسن شما رو،رو دوشش گذاشت که دستتون به ضریح برسه بعد یه بچه دیگه که روی دوش باباش بود و کنار شما بود جیغ میکشه شماهم میترسین و گریه میکنید .که بابایی هم شما رو برمیگردونن.

ادامه شب سوم

از حرم که اومدیم بیرون رفتیم بازار برای خرید نخود و بعدشم خونه.

روز چهارم

بابا جون خودش تنهایی رفت حرم و  وقتی اومدن صبحانه خوردیم و دوباره راهی حرم شدیم که بابایی این دفعه شما رو ببره دستتون به ضریح امام برسونه بابایی شروع کردن برای شما مقدمه چینی که من امروز رفتم پیش امام رضا ،امام رضا گفتن پس علی کوش منم گفتم خونه .امام هم گفتن بیام دنبالت و ببرمت پیش ایشون و شماهم دیگه گریه نکنید واگه گریه نکنی امام رضا هم بهت شکلات میده. شماهم قبول کردید و رفتین زیارت حتی بابایی میگفت اونجا یه بچه گریه میکرد شما بهش گفتین گریه نکن امام رضا شکلات میدهخندونک

بعد زیارت بابایی میگفت دوتا از خادمای حرم شما رو صدا کردن و به شما شکلات دادنزیبا

اینم عکساش

بعدشم راهی باغ نادر شدیم و چندتا عکس هم اونجا گرفتیم

اینم عکساش

بعد دوباره فقط اومدیم جلوی حرم با امام رضا خداحافظی کردیم و راهی خونه شدیم و وسایل گذاشتم داخل ماشین و بعدشم رفتیم عکسا رو گرفتیم و راهی گرگان شدیم

اینم عکس شما اون یکی عکس به عکت خانوادگی بودن نمیشه گذاشتچشمک

تا از مشهد رفتیم بیرون شما هم خوابیدین و تا نزدیکای جنگل گلستان خواب بودیدخندونک.حسابی خسته شده بودید.

تونل اول که ندیدی اما تونل دوم دیدید

اینجا هم بابا محسن  میخواست جاش با حاج بابا عوض کنه شما بهونه گرفتید بعد بابایی شما رو برد بیرون و ازتون چندتا عکس گرفت و برگشتین داخل ماشین(بعد جنگل گلستان)

دیگه کلی عکس هست که نذاشتم

ببخشید اگه پست خیلی طولانی شد سعی کردم مختصر مفید باشهمحبت

راستی تا یادم نرفته بگم علی جووون این چند روز پوشکش میکردم جیش نمیکردنتشویقتشویق

پسندها (5)

نظرات (6)

فاطمه^فائزه
5 خرداد 94 17:22
بازم زیارتتون قبول ایشالله همیشه به خوش گذرونی علی جون عجب خوش عکسه... خادمای امام رضا خیلی با محبتن...
مامان علی آقا
پاسخ
فدای شما دوتا آبجی گل نظر لطفتونه آره واقعا خیلی محبتشون زیاده
˙·٠•●♥مامان و بابای علی♥●•٠·˙
5 خرداد 94 19:40
سلام خانومی مشهد بودین زیارت قبول کاش خبر میدادین التماس دعا داشتم با این که عید از مشهد اومدیم ولی دلم حوای حرم و کرد بد جورررررررررر چه خلوت بوده خوب موقعی رفتید مشهدی علی رو هم ببوسین از طرفم راستی سوغاتی ما کو؟
مامان علی آقا
پاسخ
سلام عزیزم قبول حق. آره منم دلم دوباره هوای مشهد کرده.خیلی خوب موقع بود عالی بود چشم حتما میبوسمش بفرمایید خونمون سوغاتم میدیم
مامان زهرا جون
6 خرداد 94 0:45
عزیزم چه زیاد عکس داره دخترمن که اصلا نمیذاش عکس بگیریم.ولی اون عکسه که پشت یه بنره انگار زهرا هم یه شب اینقدر با اون بازی کرد اصلا نذاش عکس بگیرم.فرارمیکرد. الهی دلم هوای مشهد کرد.منم شکلات!!! چه جالب منم فرشامون رو امروز دادم شستن.خودمم خونه تکونی کردم حسابی.خسته نباشی زینب جون.قبول باشه عزیزم
مامان علی آقا
پاسخ
سلام عزیزم وای اصلا به زهرا خانوم نمیخوره شیطون باشه آره من خودمم دلم هوای حرم کرده.انشااله شکلات قسمت شماهم بشه قسمت ما که نشد. وای تموم نمیشه این خونه تکونی 3و4شنبه تموم نشد باز افتاد برای5شنبه.الان دو روز خونه مامانمم. شوهرمم خونه مامانش.دل من و علی تنگ شده براش انشااله جمعه دیگه خونه خودمونیم ممنون عزیزم.شما هم خدا قوت و خسته نباشی
★مادر بزرگ★
7 خرداد 94 8:37
خیلی بود بودند همشونو دیدم و خوندم امیدوارم خوش گذشته باشه ما هم یه ماه دیگه بیط گرفتیم بریم جاهای دیدمی و گردشی کجاها بودند میتونی برام ببگی خوشحال میشم من خیلی وقته نرفتم
مامان علی آقا
پاسخ
ممنون مادربزرگ گل و دوست داشتنی.به سلامتی انشااله من زیاد همهجا رو بلد نیستم اما همون چندتا رو میگم براتون
مامانی
8 خرداد 94 14:30
سلام عزیز خاله زیارت قبول زینب جوون زیارت قبول وخسته نباشی امیدوارم خونه تکونی تموم شده باشه برای ماه رمضون خودت وخونه روآماده کردی
مامان علی آقا
پاسخ
قبول حق خاله ی گل آره عزیزم تموم شد خدا رو شکر بعدا میام مینویسم یه پست
مامان الی...
11 خرداد 94 14:56
سلام. ببخشید خیلی وقته بهت سر نزدم. زیارتتون قبول. انشاالله به همراه خانواده سفر مکه تشریف ببرین.
مامان علی آقا
پاسخ
سلام خانومی فدات.اشکالی نداره انشااله.همچنین شما