بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
مامان زینبمامان زینب، تا این لحظه: 34 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره
یکی شدنمونیکی شدنمون، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره
آشیونه پرمهرمونآشیونه پرمهرمون، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
مرد کوچولوی ما علی مرد کوچولوی ما علی ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
ثبت خاطرات علی آقاثبت خاطرات علی آقا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

بهونه زندگی(علی)

👨‍👩‍👦زندگی زیباست وقتی ما سه تا کنار هم باشیم👨‍👩‍👦

سوغات مشهد

سلام قشنگم ۵شنبه غروب(حدوداساعت۶)حاج بابا،مامان جون،عمو میثم،خاله محدثه و نی نی احسان از مشهد اومدن این سوغاتیا از طرف مامان جونشون اینم از طرف خاله محدثشون دستشون درد نکنه ...
17 بهمن 1393

ای علی!!!!(قسمت۲)

لباس تولد علی رو که دیدین روی یه آستینش انگلیسی نوشته شده پرسپولیس داشتم لباسش رو تنش میکردم که علی گفت: مامان اینجا چی نوشته؟ منم گفتم: نوشته پرسپولیس گفت: نوشته خاله جون فاطمه منم گفتم: نه مامان نوشته پرسپولیس باز گفت: نوشته خاله جون فاطمه منم دوباره گفتم: نه مامان جان نوشته پرسپولیس بعد این که چند دفعه علی گفت و منم جوابش رو دادم گفتم اصلا برو از بابایی بپرس بعد رفت پیش باباش و گفت: بابایی اینجا نوشته پرسپولیس                    منو داری اصلا موندم فکر کن ...
15 بهمن 1393

آخه اینجا هم شد جا برای نشستن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام  گل مامان الان که داشتم عکسات رو نگاه میکردم این عکست رو دیدم به کلی فراموش کرده بودم این عکس رو چند وقت قبل ازت گرفتم که بذارم داخل وبلاگت که یادم رفت              خداییش اینجاهم جا که رفتی نشستی؟لبی میز تلویزیون ...
14 بهمن 1393

اما پسرم.....

سلام بهونه زندگیمون                                خوبی فدات شم                                                           اومدم به اعترافی بکنم       &...
14 بهمن 1393

بچه های خانواده بابا جون

سلام سلام اینم عکس خونواده بابا محسنم البته همشون نیستم محمد رضا داداشی و داداشی عارف و سینا پسر عمه زهرام نیستن اینجا هم تولد درسا دختر عمه زینبمه از راست به چپ معرفیشون میکنم عسل دختر عمه زهرام سلما که بغل عسله دختر عمو هادی دست باباجونم درسا دختر عمه زینبم محمد زمان پسر عمو حسینم(داداش،داداشی محمدرضا) مانیا دختر عمو حسنم منم که روی مبل نشستن ...
14 بهمن 1393

آفرین پسرم

حدودا  یک ربع پیش داشتم نماز میخوندم که تلفن زنگ زد تازه نمازم شروع کرده بودم همسرم هم خواب بود با خودم گفتم یا محسن بیدار میشه جواب میده یا قطع میکنه بعدا خودم زنگ میزنم بهش که دیدم علی رفت سمت تلفن و تلفن رو برداشت و گفت: الو بعد یه مکث کوتاه گفت :داره نماز میخونه بعدشم گفت: قطع کرد ولی هرکاری کرد که گوشی رو بذاره سرجاش دستش نرسید وقتی نمازم تموم شد رفتم لپش رو گرفتم بوسش کردم بعد گفت: من حرف زدم گفتم کی بود؟ گفت: خاله جون معصومه آفرین پسرم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم تونستی جواب خاله جون معصومه رو بدی و اینکه تونستی بشناسیش و به من بگی کی بود        ...
13 بهمن 1393